تبليغاتX
عشق گمشده


عشق گمشده





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

چرا عاشق نباشم؟؟

 

من که میدانم شبی                      عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من                      سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا                     سرگرم و مستم

مرگ ویرانگر چه بی رحم               و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم؟؟

من که میدانم به دنیا                 اعتباری نیست

بین مرگ و آدمی                      قول وقراری نیست

من که میدانم                          عجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و                       راه فراری نیست

پس چرا عاشق نباشم؟؟

زنده بی عشق کسی در همه عالم نیست

هر که بی عشق به سر برد بدان آدم نیست

 


نويسنده: نسرین مورخ: دوشنبه چهاردهم دی 1388 در ساعت: 22:13
      |+|

خیزران
 
 
 
 

  اگر برگ پاییزی باشم از چشم باغبان می افتم.. اگر شمع باشم میسوزم و می سازم..اگر لیلی باشم حکایتی دارم زنجیری و رسوا پیش خلق.اما من اسطوره ای بیش نیستم و تو واقعیتی..من یک آرزو بیش نیستم اما تو یه امیدی... آوازهای کوچه های دلتنگی را به یادت هست که چه قدر بر روی تاب سرنوشت می خواندیم؟و وقتی باران می آمد می رفتم و پای برهنه روی خاکهای غمزده قدم بر میداشتم...؟ اما تو اشک عشق گداز می ریختی و نمی گذاشتی کوچه تو را صدا بزند...از همان وقت سر زبانها افتادم..نارنینا:هر نیمه شب مرغ حق به یاد تو می خوابد و غوکان در مرداب ترانه ی خیزران میخوانند دریا با ماسه ها غوغایی راه انداخته اند و می گویند جای پای تو را کدامین موج نگه دارد؟ گل پیچکها با نیلوفرها زیر درخت صنوبر می روند و می گویند ای افسوس..ای اندوه..امیدا:قصه ی تلخیست..نه؟گلهای رزی را که در باغ حسرت می چیدیم یادت هست؟که به من هدیه دادی..دور از رخسار نازنینت پژمرد!دوست دارم فریاد بزنم و بگویم مردم!عاشقان میخانه و دارالمجانین برای من یکیست..از تنهایی خوف دارم...از دلی جدا شده ام..فراق می کشم...نور مهتاب مرا دیوانه می کند. در ماتم سرای عشق من چه میکنم؟ اشک از چشم هایم سرازیر است و می گویم:افسوس که عشق ها بی رنگ می شوند...گل بوته های جدایی سبز می شوند.. خوشه ی گندم شبنم را در آغوش نمی گیرد...برای من چیزی جز خاطره و امید نمی ماند


نويسنده: نسرین مورخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 در ساعت: 23:20
      |+|

تقديم به او كه ميداند حرف دلم را:
 

من لبریز از گفتنم نه از نوشتن . باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی . ایمان من به تو ، ایمان من به خاک است . به شکوه آنچه بازیچه نیست ، بیندیش . من خوب آگاهم که زندگی، یکسر صحنه بــازی است . اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است . مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان . تو چون دستهای من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد
حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران سخن می گوید . من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم . باور کن . من می خواستم که با دوست داشتن، زندگی کنم . کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم . آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم . من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بيافرینم .
مـــرگ سخن ساده ای است . مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من، جایی از یاد نرفتنی باز کند . ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .

بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد !

 

هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد، لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد . زندگی طغیانی است بر تمام درهای بسته. زندگی تنهایی را نفی می کند و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی است. امروز برای من روز خوبي نيست اینجا را غباری گرفته است . یاد تو هر لحظه با من است . اما یـــاد انسان را بیمار می کند . به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگی است. دیگر چه می توانم گفت. من خسته هستم دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است.
ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویشتن کنیم.
اینک اما دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. دستمال های مرطوب، تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. التماس، شـــــکوه زندگی را فرو می ریزد.
تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه به جای می ماند ندامت است. اگر دیوار نباشد، پیچک به کجا خواهد پیچید. نه من ماندنی هستم، نه تو. آنچه ماندنی است ورای من و توست.
فرصتي براي فكر كردن است. من را تنها نگذار.
همین ...


نويسنده: نسرین مورخ: سه شنبه هفتم مهر 1388 در ساعت: 1:17
      |+|

در پایان شب
 

این مطالبی که پایین گذاشتم رو از یه رمان به اسم "در پایان شب" برداشت کردم...خیلی رمان جالبیه.آدم با خوندنش به خیلی از واقعییت های زندگی پی میبره

 

امروز مادر بودن چه اندازه مشكل است.

نميدانم؟

شايد اگر من نيز چون تو مادري دلسوز بودم

همان مي كردم كه تو كردي

همان را برمي گزيدم كه تو انتخاب كردي.

تا زماني كه دختري در خانه پدر بودم

دنيايي آزاد و بي حد و حصر را ميخواستم

و آنگاه كه از پس سالها

من مادر دختري جوان شدم

به همان حصارهايي رسيدم

كه تو براي من گذاشته بودي.

هر چند كه زمانه ديگر آن روزگار قبل نبود.

 

در پايان شب

من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام.

روزهاي الزام و بايد ها

            روزهاي زندگي دوگانه:

                 در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه

                                      تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند.

امروز اگر خسته ام

         امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم

                                 اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد.

                 ولي مي دانم هر شبي را پاياني است.


نويسنده: نسرین مورخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 در ساعت: 5:30
      |+|

تقدیم به دختر عموی گلم...شیلا

 

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم کافيست

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به کسي توجه نمي کنه ... از کسي خجالت نمي کشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... کاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشي بوده ... انگار نه انگار که غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! کاش مي شد

ياد داشته باشيم:جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست،پيدا کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است


خداوندِ خدا ، پيش از آنکه انسان را بيافريند ، عشق را آفريد ؛ چرا که مي دانست انسان ، بدون عشق ، دردِ روح را ادراک نخواهد کرد ، و بدونِ دردِ روح ، بخشي از خداوندِ خدا را در خويشتنِ خويش نخواهد داشت

عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.)) عشق پخته و کامل از اين اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.)) عشق نا بالغ مي گويد: (( من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم .)) عشق رشد يافته مي گويد: (( من به تو نيازمندم چون دوستت دارم))

 


نويسنده: نسرین مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 8:56
      |+|

و اکنون چه دل تنگیم
 

 

کو چک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دل تنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را میتوان از نگاهش خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


نويسنده: نسرین مورخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 در ساعت: 16:43
      |+|

دلتنگی هایم

 

 

گاهی از خیال تو دور می شوم

و گاهی محو شده در خیال تو

گاهی در حضور تو

دل تنگ می شوم

و گاهی

محو دیدن تو می شوم

اما چه چیز آرام میسازد مرا...

در سیاهی لحظه ها

دلتنگی هایم را

دلتنگی هایم را........


نويسنده: نسرین مورخ: پنجشنبه هفتم خرداد 1388 در ساعت: 0:58
      |+|

پنجره ی فولادی عشق

 

http://www.nanjoon.com عشق

 

1.عشق؟!
در اين دنيا کدوم نگاه ، نگاه يک عاشقو نشون مي ده؟
اصلا مي دوني نگاه چيه؟
نگاه يه پنجرست!!! پنجره فولادي عشق ....
2.اگه نگاه مي تونه يه پنجره براي عشق باشه پس من اين نگاهو نمي خوام!!!؟
1.چرا فکر مي کني با آزاد کردن عشق راحت مي شي؟
2.چون ديگه آتشش منو نمي سوزوند!
1.چرا عشقو آتشي مي دوني که سوزندست؟!آتش عشق مثل آتش نيست
اين آتشه که سوختنو از عشق گدايي مي کنه چون اين سوختن سرده.
2.سوزش آتش عشق فراموش نمي شه ولي سوزش آتش خيلي زود خوب ميشه
پس آتش عشق بي رحمه.
1.ياد سوزش آتش عشق سرود زندگيه.مي دوني اگه با عشق زندگي نکني کوري؟
چون هيچ چيز رو اون جور که هست نميبيني !!!!
نگاه دل رو اسير مي کنه پس زنداني واقعي دله دلي که هر روز پشت
اين پنجره فولادي ميشينه در حسرت معشوق قدرت مي گيره گاه مي خواد پنجره
رو بشکنه ولي يهو غم وجودشو مي گيره چون اين پنجره فولاديه فقط معشوق
مي تونه به اون اونقدر نيرو بده که اين پنجره بشکنه.
نگاه هاي يک عاشقو نگاه کن....مگه اين نگاه چي داره که نگاه هاي ديگه ندارن؟
درسته همون پنجره ، پنجره اي که فقط يک بار ميشکنه.
پرسيدم تا حالا عاشق شدي گفت آره 100 بار.
عشق يک بار بيشتر اتفاق نميفته ، چون درک نميشه تباح ميشه.چرا مي گن
عشق دروغه چون عاشق نشدن هر احساسي که عشق نيست.


نويسنده: نسرین مورخ: شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 0:53
      |+|

محو شدن در سياهي

 

انگار زندگي در حال محو شدن است

و اين هر روز بيش از پيش مي شود

در خود گم گشته و سر گردانم و ديگر هيچ چيز

و هيچ كس برايم اهميت ندارد

ديگر اميدي به زندگي ندارم

ديگر هيچ چيز برايم نمانده و هيچ چيز براي بخشيدن ندارم

و براي رهايي نياز به پايان دارم

 

ديگر چيزها مثل سابق نيستند و من گويي كسي

را در درون خودم گم كرده ام

ولي اين گم گشتگي مرگبار نميتواند

حقيقت داشته باشد و من احساس مي كنم

كه قدرت تحمل اين جهنم را ندارم

بي حوصلگي تا سر حد نابودي

مرا گرفته و تاريكي در من رخنه كرده است

روزگاري خودم بودم ولي اكنون  او ديگر رفته است

 

هيچكس جز خودم نميتواند مرا از اين جهنم نجات دهد

ولي اكنون ديگر خيلي دير شده و

من ديگر قادر به فكر كردن نيستم

فكر كردن به اينكه چرا بايد سعي خود را مي كردم

 

گويي هرگز گذشته اي وجود نداشته است

مرگ به گرمي از من استقبال مي كند

و من تنها مي توانم بگويم : خداحافظ

 


نويسنده: نسرین مورخ: سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 در ساعت: 1:25
      |+|

مژگان جان : اين وبلاگ شد متعلق به تو...همون آهنگي كه دوست داري رو گذاشتم برات-تولدت مبارك عزيزم

 

HAPPY BIRTH DAY

 

یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست

آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو

هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو


تولدت مبارك

روزي كه به دنيا اومدي داشت باروون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود. اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود …

 تولدت مبارک

بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت


تولدت مبارک

هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك

هرسال وقتي…(تاريخ تولد)…هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟….
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که  زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….

تولدت مبارک

روز تولد تو ميلاد عشق پاكه ، براي شكر اين روز پيشانيم به خاكه

باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم

.

.

.



 تولدت مبارک

نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست…

 تولدت مبارک

 

مژگان جان تولدت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم ... اینم تبریک آبی که دوست داری رنگش رو

اینم .... داره بهت تبریک میگه

تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه مي كنم تا بگويم

22روز تولدت مبارك باد22

آرزوم بودن كنارت حتي يك لحظه تو خوابه

چه بپرسي چه نپرسي چشم من پر از جوابه

رنگش رو سبز كردم به ياد خاطرات ....


نويسنده: نسرین مورخ: جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 در ساعت: 0:47
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

----

کد آهنگ

example: --------------------------------------------------------------------------------